« ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

من شمال نقشه ام | تو در جنوب | نقشه را کاش دستی | از میانه تا کند

« ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

من شمال نقشه ام | تو در جنوب | نقشه را کاش دستی | از میانه تا کند

«  ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

آنقدر می نویسمت تا روزی طلوع کنی از پشت این واژه های مغرور
____________________________

+ عکس تزیینی نیست، این خودم هستم...
بی آدم ترین حوّا

+ استفاده از دست نوشته ها بدون ذکر عنوان و آدرس وبلاگ پیگرد وجدانی دارد.


۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

مهربانی درست از لبخند تو آغاز میشود............

 

تو از کی عاشقی ، این پرسش آیینه بود از من 

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ... مدت هاست

 

                                                  فاضل نظری

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۷
زهـ را

به اشک مصنوعی پناه آورده چشم هام ... گریه دارم در حالی که دارم خفه میشوم از حجم سنگین رسوب بغض.. آی اشکهای بی امان کجایید؟ نگذارید این قلب به تپش افتاده از کار بایستند...

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۶
زهـ را

چقد بده که هر چی تلاش میکنم نمیتونم حقم رو بگیرم .. احساس میکنم خیلی جسارتم از سالهای پیش یا حداقل از وقتی مشغول به کار شدم بیشتر شده اما بازم بی فایده ست انگار... کی می گه حق گرفتنیه؟ نه عزیز جان حق گرفتنی نیست وقتی نمیدن چطوری میخوای بگیری!!! حق دادنیه .. باید مخاطب خوبی داشته باشی که حق و حقوقت رو بفهمه ... خیلی خسته ام ... دوست داشتم بهتر بنویسم دوست داشتم شاد تر بنویسم ضمن اینکه دیشب خوب خوابیدم .. صبح پر انرژی و پر لبخند بیدار شدم تمام طول مسیر را تا محل کار تمرین های کتاب زبانم را حل می کردم ... اما انگار راست می گفت بوکسفکی :


همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد.


                                                                                                             چارلز بوکفسکی 

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۱
زهـ را

این روزها آنقدر خسته ام که حتی فرصت نمیکنم که خودم در آینه نگاه کنم گاهی احساس میکنم دارم تمام میشوم دارم قالب تهی میکنم .. دارم نیست میشوم .. احساس شدید گرسنگی بعد از رسیدن به خانه و احساس مزخرف بی میلی دارم ... نمازم را که میخوانم، روی تختم دراز میکشم و دیگر متوجه هیچ چیز نمیشوم .. اما امان از خواب های پریشان نیمه شب و بیدار های بعد از آن .. بغض میکنم اما اشکی در کار نیست قلبم میسوزد اما هیچ کس تا به حالا منظور من را از سوختن قلبم متوجه نشده و  نمیدانم یعنی بی فایده هست اگر اینجا هم بنویسم ... روزهای سختی است گاهی واقعا احساس میکنم دیگر توان راه رفتن هم ندارم ... و میترسم از افتادن .. می ترسم از تمام شدن ... من کارهای نیمه تمام زیادی دارم...و محرم در راه است ... می روم به استقبال لباسهای سیاهم ... راستی باید شعری بنویسم .....

 

ازدرس و بحث و کار بیزارم

حتی از این باران ِ پاییزی

من گول دنیا را نخواهم خورد

وقتی تو از صد عشق لبریزی

 

با قهوه های تلخ ِ  قاجاری

من بغض هایم را فرو خوردم

رندی نکن ای عشق ِ آدم کش

من بارها اینجا زمین خوردم

 

پایان ِ این آغاز شیرین نیست

وقتی که گرگی بچه آهو را..

از دست ِ نامرئی نگو با من

سهراب بودم .. نوش دارو را

 

آه از تغزّل های بیهوده

آه از گناه ِ آدم و گندم

حوّا به پای چوبه ی دار است

از سرزنش های ِ همین مردم

 

از جمع و تفریقای اجباری

از گفتگوی عشق با پرگار

تاریخ می گوید که خواهی رفت

رفتن دوباره می شود تکرار

 

از خواب بیدارم نکن آقا

آرامم  از تأثیر  دارو ها

می میرم امشب من در آغوشت

دور از تمام این هیاهو ها

 

                            زهرا.ح

 

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۰:۴۵
زهـ را

ساعت 11 و سی و چهار دقیقه سه شنبه است و من دارم به عکس های تشییع جنازه هادی نوروزی نگاه میکنم... هفته ی غمگینی گذشت.. کاپیتان بلند شو..برای تو زود است... دخترت هنوز طعم لذت بخش بابا داشتن را نچشیده .. پسرت هنوز تاج افتخار تو را بر سرش نگذاشته ... هنوز زود بود کاپیتان ... در این میان چقدر دلم برای خودمان می سوزد .. کاش می شد ما هم مثل تو آرم چمدان ببندیم و بی خداحافظی برویم .. کاش میشد در سکوت شب رفت... چقدر دنیا کوتاه است .. چقدر بی وفاست ... کاپیتان .. شاید برای ما دیر شده...شاید نوبت ما باشد همین چند لحظه بعد .. همین فردا ... نمیدانم در این دنیای سربی به چه دل خوش کردی ام که باز هم همدیگر را دوست نداریم؟؟؟ باز هم همدیگر را زمین میزنیم .. باز هم همدیگر را نردبان خود میکنیم ... ما همدیگر را آزار میدهیم ... میرنجانیم ... زخم برداشته ام کاپیتان  خراشیده شده ام از رفتار آدمها ... اگر دنیا اینقدر کوتاه است چرا نمیگوییم : «دوستت دارم» ؟ چرا می ترسیم؟از چه می ترسیم؟ نگذاریم روزی بیاید که بگوییم دنیا نگذایت حرف هایمان را به هم بزنیم... این قاعده ی دنیاست .. این ما هستیم که باید قدر همدیگر را بدانیم این ما هستیم که باید به هم عشق بورزیم و لذت ببریم .. خوبی کنیم و خوب باشیم ... این دنیا نیست که به ما بدهکار است این ما هستیم که به هم بدهکاریم و اندازه ی تمام دوستت دارم هایی به هم نگفته ایم ...به اندازه ی تمام عاشقانه هایی که رد و بدل نکرده ایم تا نگویند : «دیدی فلانی عاشق شده ؟!» و توی دلشان بمیرند از حسودی ، این ما هستیم که هیچ وقت برای خودمان زندگی نکرده ایم ، ما برای مردم زندگی کرد ایم و مدام فکر دیگران را بعد از تصمیم هایی که با دلمان گرفته ایم خوانده ایم و پشمان شده ایم ..! دنیا دنیای تبادل امواج است و کائنات به حرفهای ما گوش میکند و قانون این دنیا قانون عمل و عکس العمل است،؛ ما توی ذهنمان قانون میسازیم و به قانون های من در آوردی اعتقاد قلبی داریم... بدا به حال ما که همدیگر را نفهمیدیم ..و بیچاره این شهر و این دنیا....

 

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

 

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

                    

                                  علیرضا آذر

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۳۵
زهـ را

خسته مثل مسافری که راه گم کرده و  به مقصد نرسیده ....

 

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

 

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

افسانه مجنون به لیلی نرسیده

 

                      حضرت سعدی

۰ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۱
زهـ را

به سمت و سوی صدایی که هی دراز نمی شد

که کوک سینه تو یک دقیقه...
                                  
 باز نمی شد

 
که سینه های تو این ماجرا ادامه ندارد
که ماجرای تو چرخید و شکل...
                                    
 باز نمی شد

 
بچرخ...
   
 عقربه ها روی...
                  
 شصت و هفت نشستند:
»
برای این که بمانم غزل بساز...«
                                     
 نمی شد

سر دراز دلم هیچ مثل قصه نشد نه...
که مثل لکنت مجعول اشک و ناز نمی شد

چقدر عشق ظریف است مثل خشت نگاهت
میان خلوت سرباز شاه-باز نمی شد

شکست دست دلم روی گونه هات و لبت را...
که طعم سرخ ترین استکان تازه نمی شد

تمام شعر خیانت شد از تمامت راوی
که پرده های تنش ماجرای راز نمی شد

 
لب درازترین استکان صحنه ترک خورد
و خم شدی که...
                   
 خودش را شکست و باز...

 

                               محمدرضا شالبافان

۰ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۳:۲۷
زهـ را

با گلویی پر از بغض و دلی سرشار از غم و قلبی شکسته.. عیدتان مبارک رفقا... دعا کنید برای زهرایی که وحشتناک خیلی وحشتناک احساس غربت میکند بین همه آدم ها..

 

ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﮔﺮﺩ ﺑﺎﺭﻭﺗﻲ

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻲ

 

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺑﺤﺚ ﻫﺎﻱ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺍﻡ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺠﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﻃﻮﻻﻧﻲ

 

ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻋﺸﻖ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺍﺳﺖ

ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻣﮕﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻲ؟ !

 

ﮐﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺲ ﺑﺎﺷﺪ ..

ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ

 

                                   زهرا.ح

 

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۹
زهـ را

برای دردهایی که میکشم از هر دکتری نسخه میگیرم هزار جور دارو مصرف میکنم اما تهش فقط خودم میدونم دردم چیه... زهرا چقدر تنهایی.. چقدر بدبخت شدی چقدر احساس حقارت میکنم چقدر بی اختیار بعد از یک روز پر از شادی بغضم شکست.. همین جا که دراز کشیدم روی تختم و دا م دکلمه ی علیرضا آذر رو گوش میدم و با گوشیم این پست رو مینویسم....آه آه.. زهرا... چقدر بدبخت و تنهایی که به هر رسیمون پاره ای چنگ میزنی... خیلی به هم ریخته ام... خیلی

 

دیوانه ام از دست خودم سیر شدم

با هر کس هم نام تو درگیر شدم 

 

ای تف به جهان تا ابد غم بودن 

ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن 

 

                             علیرضا آذر

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۱
زهـ را

اینکه اینجا روزی یک بازدید کننده بیشتر ندارد خیلی هم خوشایند است .. مثلا دارم فکر می کنم که آن یک نفر تویی.......... تویی که دیگر به خوابم هم نمی آیی...

بدون تو پاییز چقدر وحشتناک است... اصلن وقتی نیستی چه بهتر که در تمام پیاده رو بساط دست فروشان پهن شود.. شبها با قرص زود میخوابم تا کمتر به تو فکر کنم . تا کمتر حسرت بخورم و کمتر بغض کنم ...... احساس میکنم زندانی هستم و تو زندان بان منی... زندان بانی که نیست .. زندان بانی که عین خیالش نیست یک نفر دارد از تنهایی می پوسد.. آه .. پاییز لااقل تو به من رحم کن...

۰ نظر ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۵:۲۰
زهـ را

آه، از این بهار حزن انگیز

حجم دلتنگی از گلو سرریز

 

ابرها مانده اند منتظرت

السلام علیک یا پاییز

 

                    زهرا.ح

۰ نظر ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۷:۳۱
زهـ را