« ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

من شمال نقشه ام | تو در جنوب | نقشه را کاش دستی | از میانه تا کند

« ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

من شمال نقشه ام | تو در جنوب | نقشه را کاش دستی | از میانه تا کند

«  ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

آنقدر می نویسمت تا روزی طلوع کنی از پشت این واژه های مغرور
____________________________

+ عکس تزیینی نیست، این خودم هستم...
بی آدم ترین حوّا

+ استفاده از دست نوشته ها بدون ذکر عنوان و آدرس وبلاگ پیگرد وجدانی دارد.


۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

صبح .. توی اتوبوس تمام مسیر را گریستم ... تمام مسیر را گریستم و به گذشته ای فکر کردم که دیروز در فال قهوه ام شکل یک دندان پوسیده ظاهر شده بود، گذشته و تمام غربت ها.. تمام بغض ها.. تمام حسرت ها.. و مشکلاتی که به آنها تکیه داده ام ، گذشته ای که باید دور می ریختمش باید رهایش میکردم .. گذشته ای که که مدام در گوشم میگفت هیس دختر ها فریاد نمی زنند.. و با تمام وجودم تصمیم گرفتم تمام گذشته ام را دور بریزم و تکلیفم را با خودم روشن کنم تا مثل آن آینه ذلال و سپید شوم ... بعضی وقتها دلم میخواهد با تما م وجود کار توی این خراب شده را هم رها کنم .. رها کنم و بروم سراغ دوست داشتنی ها و علاقه مندی ها خطاطی .. نقاشی.. عکاسی.گویندگی.. احساس میکنم شاید باید مسیرم را عوض کنم .. شاید آنگونه ریستن برای حالم بهتر باشد...

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۵
زهـ را

خسته ام خسته و وقتی خسته میشوی دیگر توان نقاب خنده بر چهره گذاشتن نداری و من وقتی نمیخندم چقدر بد میشوم چقدر بدخلق چقدر بی حال و بی انرژی و هم چنان در همه حال لحظه ای نیست که یاد تو از خاطرم عبور نکند و گوشه ی چشمانم خیس نشود و تو همچنان نیستی نیستی و من با خودم تکرار میکنم بالاخره یک روز می آیی

۰ نظر ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۸
زهـ را

مرد آن است که در کشاکش روزگار سنگ زیرین آسیا باشد... «عبید زاکانی»، دیشب وقتی از کار خسته و ملول به خانه برمی گشتم مدام این شعر را با خودم تکرار می کردم و توی تاکسی اشک می ریختم ... من... زهرا... توی تاکسی .. منی که حتی در خلوت هم گریه ی خودم را ندیده بودم .. پیش مردمان شهر اشک ریختم .. باید اشک بریزم  اصلن چاره ای جز گریستن ندارم...چون وقتی از خانواده و دوستان و همکارانم جدا می شوم تازه همین جاست که نقاب از چهره بر میدارم و تنها کسی که  جلوی چشمانم می اید تویی و دیگر اصلن کس دیگری نیست  و انوقت که فقط تویی و یادت مگر کاری جز اشک از دست چشم هام بر می اید که دل دردمندم را آرام کند؟؟.. این است که دائما خودم را پشت خنده ها مکرر پنهان می کنم .. چه در خانه و چه محل کار.. آنقدر که دکتر ع میگوید کارگاه افزایش خلق بگذار...! و دوستانم بگویند چقدر انرژی مثبتی چقدر دوستت داریم و همکارانم در گوشی به هم بگویند خانم ح سرخوش است .. دختر یکی یک دانه ی بابا .. درد چه می فهمد .. اما من می فهمم درد دقیقا چگونه است و آن را با تمام وجودم لمس کرده ام چون در سلول سلولم نفوذ کرده لحظه ای نیست که تنها باشم و فکر تو از ذهنم عبود نکند و قلبم به تپش نیفتد و تیر نکشد و دلم نسوزد و بغض راه نفسم را نبندد و تا مرز خفگی پیش نروم و اشک روی گونه هام سرازیر نشود... و در تمام این لحظه ها به این فکر می کنم که چرا اینقدر دیر کرده ای؟ .. من از مرز بیست و پنج سالگی دار  عبور میکنم و این روزهای من قرار نبود بدون تو و اینگونه بگذرند... آیا واقعا می توانی جبران کنی روزهایی که بر من سخت نه نمی دانم چگونه گذشت و آیا اصلن گذشت؟؟؟ یا من هنوز در حال مانده ام و در جا میزنم زمان را... ؟؟؟

 

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۹:۴۶
زهـ را

به وصل می رسم اما در آن زمانی که

نمانده در تن زارم دگر توانی که

 

بچینم از دو لب او شکوفه ی بوسه

به بر بگیرمش از شوق آنچنانی که

 

تمام جسم و وجودم به او گره بخورد

بدون واهمه از ترس این و آنی که...

 

                                       رضا احسانی

۰ نظر ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۸
زهـ را

امتحان خوب بود .. روز خداحافظی با استاد خوب بود نهار دسته جمعی خوب بود گشت و گذار زبر باران و پیاده روی از امیر آباد تا چهار راه ولیعصر با بهترین رفقای دنیا زیر نم نم باران پاییزی عالی بود... برای چند ساعت خندیدیم .. خندیدیم و نفس کشیدیم... همین خنده ها شدند کدئین و کلردیازپوکسایدی که توی یک هفته میخوردم برای چند ساعت آرام بودم... اما چقدر زود تمام شد... 

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۰۳
زهـ را

فردا امتحان فاینال زبان دارم اما هنوز یک کلمه هم درس نخواندم.. و اصلن نمیتوانم هم بخوانم هیچ گونه و هیچ جوری نمیتوانم تمرکز کنم... تپش قلب شدید دارم و GAD تمام وجودم را احاطه کرده است ... و با همه ی اینها  به خانه که می رسم نقاب خنده به صورتم میگذارم و دستهای لرزانم را زیر آستین بلند لباس مشکی ام پنهان میکنم....

چه کسی گفته انتظار خوب است؟ چه کسی گفته انتظار کشیدن نشانه زنده بودن و پویایی است.... ؟؟؟ چه کسی این مزخرفات را قبول دارد؟ انتظار کشنده ترین حالت است برای زنی که هنوز با هر صدایی برمی گردد .... 

 

 

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۴ ، ۱۶:۳۵
زهـ را

آه

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۰
زهـ را

تنت زخمی، دلت آزرده باشد

 نگاهت سرد و باران خورده باشد 

 

شده گنجشک باشی و شبی باد

 تمام لانه ات را برده باشد؟



                      شهراد میدری

۰ نظر ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۶:۰۵
زهـ را

من از قله سقوط کرده ام در اعتماد کامل...به پناهگاه  امن آغوش تو بی هوا سقوط کرده ام و حالا که دارم مینویسم تمام استخوان هایم خرد شده و هنوز نتوانسته ام حتی چشم هایم را باز کنم و ببینم اطرافم چه خبر است و تو از آن بالا چگونه نگاهم میکنی .... فاصله هرچقدر که دردناک و کشنده باشد باز هم خوب است  چون سرآغاز بی تفاوتی از دل شعله های زبانه کشیده ی عشق است درست همانجا که سکوت میکند و تو دچار سقوط میشوی... آه

 

با شنیدن نمی شود فهمید، حال و روزم چگونه می گذرد

تا نبینی مرا نمی فهمی، مرده ی بی مزار یعنی چه..

 

                                                       محمد شریف

۰ نظر ۰۷ آبان ۹۴ ، ۰۹:۴۴
زهـ را