« ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

من شمال نقشه ام | تو در جنوب | نقشه را کاش دستی | از میانه تا کند

« ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

من شمال نقشه ام | تو در جنوب | نقشه را کاش دستی | از میانه تا کند

«  ﻳَﺪُ ﺍﻟﻠﻪِ ﻓَﻮﻕَ ﺃَﻳْﺪِﻳﻬِﻢْ »

آنقدر می نویسمت تا روزی طلوع کنی از پشت این واژه های مغرور
____________________________

+ عکس تزیینی نیست، این خودم هستم...
بی آدم ترین حوّا

+ استفاده از دست نوشته ها بدون ذکر عنوان و آدرس وبلاگ پیگرد وجدانی دارد.


۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زیارت جامعه کبیره» ثبت شده است

به خاطر پشت هم بد آوردن ها، زمین خوردن ها ، وقتی از دوستت هم ضربه میخوری شاید بارها و بارها از خودت و خدات سوال کرده باشی که کجا دلی را شکستی ، کجا کسی را زمین زدی ، کجا کسی را رنجاندی که باید این طور مجازات شوی  .. من چند ساله دارم از خودم این سوال رو میپرسم و از خدا گلایه میکنم اما هیچ وقت هیچ جوابی پیدا نشد تا یک روز که یاد یک سری مسائل افتادم از همان حرف ها که دوست ندارم هیچ وقت ازش بنویسم و یا حتی حرف بزنم (بعضی وقت ها فکر می کنم اگه بروم تحلیل تا کجا مقاومت میکنم ؟! اصلن من آدم تحلیل برو یا تحلیل شویی هستم؟!) ، یک سری حرف ها هست که نمی شود نوشت............. اما یادمان باشد هیچ وقت توی زندگی کاری نکنیم که اثر مخربش به نزدیک ترین آدم زندگیمون برگرده! همین

هیچ وقت نفهمیدم وقتی نوجوان بودم تا یکی از بچه ها توی مدرسه کز می کرد یه گوشه و بقیه به مسخره میگفتن شکست عشقی خورده یعنی چی؟ یا حتی توی دانشگاه و ... واقعا هیچ وقت نفهمیدم شکست عشقی یعنی چی؟ اصلن عشق چیه؟ بالا و پایین رفتن هورمون های جوانی؟ احساس یک طرفه و افراطی به یک آدم خاص و دست آخر نرسیدن بهش؟ احساس دو طرفه ی دو تا غیر هم جنس و عروسی و بچه و پیری؟ عشق مادر به فرزند ؟ عشق فرزندان به پدرو مادرا؟ عشق میتونه در مورد همه ی این ها معنی بده ؟ وقتی هر کدام از اینها به ناکامی منجر بشه احساس افسردگی و نا امیدی خشم  طرف طرد شده معنیش چی میتونه باشه ؟ این که برگرد بدون تو نمیتوانم؟ اینکه چه عیبی داشتم که تنها گذاشته شدم؟ اون یه ادم فریبکار بوده؟ یا همه ی اون ناراحتی ها بر میگرده به خودمون که چرا وارد این قصه شدیم و چرا بیشتر مواظب نبودیم؟! بعد از طرد شدن احساس عشق تبدیل به نفرت میشه یا تغییری نمیکنه؟! اصلن اگه عشق عشق باشه مگه میشه عوض بشه؟ اینها و خیلی حرفها سوالاتی که سالهاست از دوستان و اطرفیان میشنوم  حتی توی مترو و  اتوبوس

از زمانی که 14- 15 سالم بود و حتی بلد نبودم زیز زیرکی به پسرای فامیل توی مهمونی ها نگاه کنم و یا حتی تا الان که 10 سال گذشته و با وجود اینکه روابط اجتماعی گسترده ای دارم بازم بعضی وقتا تو حرف زدن با جنس مخالفم به تته پته می یفتم ! هم چنان اعتقاد ندارم آن چیز که توی دل آدم هری پایین میریزد عشق باشد شاید خانه ی پر بتوان گفت آن تند تند زدن قلب و ان لرزیدن صدا ناشی از ارتباط چشمی انتفال امواج هم مسیر با انرژی مثبت دوست داشتن محض باشد (خودمم نفهمیدم  چی نوشتم!!!!)  اما نظرم درباره عشق یک حسی فراتر از این  حرف هاست این که « تو بشی اون، اون بشه تو» چیزی که  بین آدم ها هیچ وقت ندیدم و گمان می کنم میسر نیست اینکه  بشی آینه واسه ش ، اگه گفت بیا بیای اگه گفت برو بری اگه گفت بخور بخوری اگه گفت بشین بشینی حتی اگه گفت بمیر بمیری .. و حتی توو پاسخ به هیچ کدوم از این سوالا نگی چشم چون ممکنه وقتی میگی چشم نگاهت بگه چرا؟ توو عشق چرا وجود نداره، این علقه ی شدید و پیچیدگی محض باید تونسته باشه دو نفرو یکی کنه! واقعا نمیدونم یا شایدم تا حالا ندیدم عشق به این معنایی که من برای خودم تعریف کردم روی زمین وجود داره یا نه! یه چیزایی هست تهش بعد از جدایی صورت معشوق رو می سوزونه و یا در حالت  خوش بینی عاشق خودکشی میکنه!! اما اینا اسمش عشق نیست یعنی از اول عشق نبوده ! من فکر میکنم یه حس نا پخته بوده چون اگر عشق بود به این اتفاقات ختم نمیشد، معشوق نمیتونه بی رحم باشه مهربانی در ذات معشوق هست و عاشق نمیتونه در راه وصال از خودش نگذره و نتونه خوشبختی معشوق رو ببینه..! به قول شاعر «میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!»  پس واقعا  چه کسی میتونه لایق این همه فداکاری باشه و چه کسی رو میشه تا حد باور داشت؟  در یک دوره ای از زندگی ام خیلی در کش و قوس عرفان تاب خوردم... تنها و تنها برای اینکه راحت تر و نزدیکتر با خدا ارتباط برقرار کنم اما در انتها دیدم هیچ راهی جز اهل بیت وجود ندارد.. ، واقعا چه کسی میتونه غیر از اهل بیت علیهم السلام  نور مطلق الهی و  پل بین ما و معبود هستن ما رو عاشق خودشون بکنن و ما آدما به چه کسی را می شناسیم از روز شروع هستی و  تا همین حالا  که از اینان مهربان تر ، و بخشینده تر، توانا تر ، دانا تر،عادل ترو.... باشند ، چه کسی بیشتر از امام حسین میتونه ما رو تحت تاثیر خودش قرار بده؟ هر چند ما آدم ها هیچ وقت نمیتونیم و توانایی این رو نداریم  ذره ای این بار عشق رو به دوش بکشیم (آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند - حافظ) یا اینکه اندازه خودمون هم اونها رو بشناسیم... حتی ذره ای آینه ی کردارشون باشیم ( ما عرفناک حق معرفتمک - زیارت جامعه کبیره)، اما جالب اینجاست با این که ما آدمها هیچ وقت حق عاشقی رو در برابرشونه ادا نکردیم ، برای این عشق نیاز به هیچ دین و نیاز به هیچ مذهب و اعتقاد شناسنامه ای نیست.. چون دریای محبتشان تمام نشدنی ست و ازلی ست (کلهم نور واحد)

در این میان گذران عمر، زندگی هست،درس و کار و پیشرفت و دوست داشتن هست، محبت و مهربانی هست خانواده و پدر و مادر و آدم های زندذگی هستند .. یک چیزی هست به نام عشق اساطیری(می گویند عشق شما بخوانید دوست داشتن !) که مدت هاست پی اش هستم، گاهی حتی دنبالش دویده ام ، گاهی تنها دنبال یک سایه ی خیالی بوده ام و گاهی از بین دوراهی اشتباه رفته ام ، تنها دلخوری ام و خستگی و گرفتگی همیشگی ام که از آن در تک تک روزها نوشته ام از خودم بوده است که چرا اشتباه؟؟؟ شاید هم توقع بیش از حد از خودم داشته ام و نفهمیده ام که انسان به این دنیا پا گذاشته تا خطا کند... چرا انقدر به خودم سختی دادم .. خودم را مجازات کردم .. خودم را سرزنش کردم.. (شرمنده از آنیم که در روز مکافات اندر خور عفو تو نکردیم گناهی - قاآنی) اما کم کم آرام شده ام ... در اوج نا امیدی هنوز هم فکر میکنم می توان عشق اساطیری را باور داشت، کسی که دور از تمام کلمات قلمبه و سلمبه و حاشیه های دنیای ماشینی، دور از تمام دغدغه ها نفست به نفسش بسته باشد ، نبودش توی دلت حفره ایجاد کند، بشود با نگاهتان با هم حرف بزنید، کسی که تمام عشقت اتو کردن لباس هاش باشد و پختن غذای مورد علاقه اش، کسی که منتظر باشی از راه برسد تا در را براش باز کنی کتش را بگیری آویزان کنی، بتوانی کرواتش را خودت براش ببندی ،بتوانی به موهاش چنگ بزنی بهش بگویی دوستت دارم        و اسم کوچکش را بیاوری بعد از دوستت دارم نگوویی دوستت دارم عزیزم ، دوستت دارم دیوونه ، دوستت دارم عشقم  .. بگوویی دوستت دارم با اسم کوچکش ، بعد بتوانی بهش تکیه کنی ، حمایتش کنی تشویقش کنی... بعدها بچه دار شوید بچه ها از سرو کولتان بالا بروند اما هیچ وقت به پدرشان نگویند تو ، بگویند بابا شما... و بعد همینگونه از کوه دوست داشتن بروید بالا و هی عشق را بیشتر بشناسید و در آخر با هم عروج کنید آن زمان شک ندارم عشق به  استقبالتان خواهد آمد...

 

مجله شپیگل با پرفسور فیشر در باره عشق مصاحبه ایداشته نمیدانم برای چه زمانی است اما خیلی خواندنی ست ب اینکه میتوان در خیلی از پرسش و پاسخ ها  از دیدگاه کتابمان قرآن و  با استفاده از روایات اهل بیت علیهم السلام  کاملش کرد  آنجا که به زنان  دستور دادند مطیع همسرتان باشید و به مردان سفارش کردند تکیه گاه همسرتان که زندانی شما هستند...!  پیشنهاد میکنم مصاحبه را بخوانید از نظر علمی واقعا جالب است

 

۰ نظر ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۳۰
زهـ را